|
سر راهت که میرویـــــــــ.... مــــــــــــرا هم جمع کن. بگذار پشــــــت در... گلایهای نکن بغض خویش را بخور که هق هق تو مبادا به گوششان برسد دست واژه ها را می گیرم وانصراف... انصراف.از حیات ...از نویسندگی....از عشقی که نمی فهمم چیه.... از بودنی که نمی فهمن چیه....از خنده...عاطفه...لبخند...واگر سهم من از این همه ستاره
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند .......... یکنفر در هـمین نزدیکــی ها چــيزی به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است خیالـــت راحت باشد آرام چشمهایت را ببــند یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ... من میروم... یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم نبود چشمها می بستم در خیالم با دو بال خویشتن سوی تو پر میزدم اوج پرواز خیالم بی افق بود مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود کاش می دانستی چشم من از باز بودن خسته است کاش می دانستی من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم تا بدان جا رسیدم کز خودم چیزی نبود هرچه هم بود از تو بود در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت روز ها و هفته ها و ماه ها راستی انگار وقت و لحظه معنی خود را نداشت در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت آه اما در خیال خام خود بودم... و نمیدانستم دست تقدیر برایم چه نوشت! و از امروز فقط اشکها یار وفادار منند درک من از عشق این شد که اگر خاطرت با رفتنم آسوده است من میروم....
![]() باور نمی کردم تلخ ترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره شادماني ديروزمان باشد چقــدر باید بگذرد؟؟ بغضــم نگیــرد….. ................. چتری که رویِ سر گرفته ای جایی برایِ من ندارد خیس می شوم... نه از باران... از ترسِ آن که: " نبینی جایِ پاهایم را کنارِ ردِ پاهایت " .................. آرام چشمهایت را روی هم بگذار. یکی یکی از اتاقت دور خواهم کرد... چقدر از ترحم متنفرم... من محتاج لحظات ناب دوست داشتن نیستم که انها را به من ارزانی دهید من عاشقی را تجربه کرده ام ...هنوز هم خاطرات خوشش خنده را به لبانم می اورد ...لازم نیست برای من از خوشی هایش تعریف کنید ...این بار را باز هم می گذرم ...از روی تمام دلخوشی ها و دوست داشتن ها و لحظات عاشقی ...جه عطر خوشی در لحظات جاریست ...و من کم کم فاصله می گیرم و به یکباره شروع به دویدن میکنم ...به پشت سرم نگاه نمی کنم تا دلخور نشوم از اینکه هیچ کس نبودم را حس نکرده و هیچ کس به دنبالم نیامده ...نقش ادم عاشق را فقط یه عاشق میتواند بازی کند ...اما من نیازی به بازی کسی ندارم ...نمی خواهم کسی را بازی دهم ...بس است دیگر ...همگان رفتنی اند ....من نیز کوله بار خویش را جمع می کنم و میرم ...به جایی دور ...که هیچ کس نباشد ...جز من و خاطرات و یاد لحظات ...باغ نیلوفری ...مرا به خود می خواند ...نیلوفر ...گل همیشه عاشق ...او خود را وقف مرداب کرد ...منم خود را ...وقف حسرت ها میکنم ...چه تلخی آزار دهنده ایست شیرینی خاطرات گذشته...
* * * * * * * * * * * * * * * * با اینکه رفته ای ولی هنوز هم گاهی بوی مهربانیت دیوانه ام می کند... * * * * * * * * * * * * * * * * نگران نباش ، من خوب می دانم با حسرت نبودنت چگونه تا كنم ، فقط برایم بنویس هنوز هم لبخند می زنی . * * * * * * * * * * * * * * * * خـــــــداوندا...! در گلویــم ابـ ــ ــ ــ ــ ــر کوچکی استـــ که خیالـــ بارش ندارد... میشود مـــرا بغـــ♥ــــل کنی..؟؟ * * * * * * * * * * * * * * * * من ، تو ; ما یادت هستـــ ؟ تمام شد … حالا : تو ، او ; شما من هم به سلامتـــ . . . گاهی فقط بایدلبخند بزنی و ردشوی
بگذارفکرکنند نفهمیدی...! خدایا !!!هرگزکسی رابه آنچه قسمتش نیست عادت مده...
حرفی نیست.... خودم را مرور میکنم
دلــم یکــ اتفآق میخوآهــد
.............. تو اگر بخواهی همه چیز مثل اولش می شود تو اگر بخواهی آسمان را به زمین می دوزم خورشید را به خانه ات دعوت می کنم و به ماه می گویم شب ها پشت پنجره ی بی کسی ات پنهان نشود تو اگر بخواهی تمام خیابان های شهر را تا می کنم و داخل چمدان می گذارم و برای دلتنگی هایت می فرستم تو اگر بخواهی به باران هم می گویم که نبارد وروی ناودان های پیر ضرب نگیرد تو اگر بخواهی...................... سکوتت آزارم می دهد چیزی بگو و چیزی بخواه خواستن تنها دلیل زنده بودن است
خواستم آنقدر کمیاب شوم تادلی برایم تنگ شود، نمی دانستم فراموش میشوم
دلم یک کوچه ی بن بست میخواهد و یک باران نم نم... و یک خدا که کمی باهم راه برویم ..همین
دیگر خوب می دانم نیلوفری بودنت سهم قلب مرداب من نمی شود!!...
دست به ســر می کنم ثانیـــه ها را؛دلـــم...یک اتفاق ناخوانده می خواهــــد..! .......................... همین که هستی،
همین که لابه لای کلماتم، نفس می کشی،راه میروی درآغوشم می گیری همین که پناه واژه هایم شده ای همین که سایه ات هست همین که کلماتم ازبی"تو"یی یتیم نشده اند، کافی است برای یک عمرآرامش باش،حتی همین قدردور دلم بغض کرده از ان بغض هایی که دلت همیشه به خاطرش می گرفت چرا این روزا دلت کم می گیرد من که بغض هایم همیشگی است !!!
بعضی وقتا هست که دوس داری یکی کنارت باشه ...
خدایا: خط ونشان دوزخت رابرایم نکش جهنم ترازنبودنش جایی راسراغ ندارم
همین که هستی کافیست دور از من ... بدون من... چه فرقی می کند گل که می خری خوب است برای من نیست نباشد همین که رختمان زیر یک افتاب خشک می شود همین که قدم هایمان را روی یک زمین بر می داریم برای من بس است دلخوشم به این حماقت شیرین برای من، یاد تو ،کافیست از تو چیزی نمی خواهم همین که سر به سر رویاهایم نگذاری و سنگ به شیشه ی خوابم نزنی کفایت یک عمر تنـهـایـی مـرا مـی دهد من که سر و ته زنـدگـی ام را سنجاقی به هم می اورد چیزی شبیه به معجزه است وقتی به خیر می گذرد هر شب ، بی انکه کسی به تو بگوید "شب به خیــر" تو در منی ........... کجاییــــــــــــــــــ ؟!
|
| ||||||