تبليغاتX
دو بلیط برای بهشت

دو بلیط برای بهشت

سر راهت که میرویـــــــــ.... مــــــــــــرا هم جمع کن. بگذار پشــــــت در...
شکستــــــــــــه ام

 

خداحافظ برای همیشه

   

گلایه‌ای نکن بغض خویش را بخور

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

 

 دست واژه ها را می گیرم وانصراف...

انصراف.از حیات ...از نویسندگی....از عشقی که نمی فهمم چیه....

از بودنی که نمی فهمن چیه....از خنده...عاطفه...لبخند...واگر

 سهم من از این همه ستاره

سوسوی غریبی است

غمی نیست !

همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است .

 

 

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند

.......... 

یکنفر در هـمین نزدیکــی ها

چــيزی

به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است

خیالـــت راحت باشد

آرام چشمهایت را ببــند

یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است

یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا

تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ...

 

من میروم...

یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم نبود

               چشمها می بستم

         در خیالم با دو بال خویشتن

             سوی تو پر میزدم

         اوج پرواز خیالم بی افق بود

مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود

                                          کاش می دانستی

           چشم من از باز بودن خسته است

کاش می دانستی

                   من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم

تا بدان جا رسیدم

   کز خودم چیزی نبود

          هرچه هم بود از تو بود

در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت

             روز ها و هفته ها و ماه ها

راستی انگار

                 وقت و لحظه معنی خود را نداشت

                                در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت

               آه اما در خیال خام خود بودم...

                    و نمیدانستم

        دست تقدیر برایم چه نوشت!

و از امروز فقط

                        اشکها یار وفادار منند

       درک من از عشق این شد

که اگر

خاطرت با رفتنم آسوده است من میروم....

 


 باور نمی کردم

تلخ ترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره شادماني ديروزمان باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 23:58 توسط ياشار |


چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار او رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..

 

.................

 

چتری که رویِ سر گرفته ای

جایی برایِ من ندارد

خیس می شوم...

نه از باران...

از ترسِ آن که:

" نبینی جایِ پاهایم را کنارِ ردِ پاهایت "

 

..................

 

چه تلخ است یاد آوری
 سر آغاز عشـــقی
 که
 گمان می رفت
 جاودانه باشد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390 23:6 توسط ياشار |


آرام چشمهایت را روی هم بگذار.
من بیدار می مانمو کابوس ها را

یکی یکی از اتاقت دور خواهم کرد...
فقط سعی کن یک شب خواب آرزوهایت را ببینی...

 

 

چقدر از ترحم متنفرم...

من محتاج لحظات ناب دوست داشتن نیستم که انها را به من ارزانی دهید...

من عاشقی را تجربه کرده ام...

هنوز هم خاطرات خوشش خنده را به لبانم می اورد...

لازم نیست برای من از خوشی هایش تعریف کنید...

این بار را باز هم می گذرم...

از روی تمام دلخوشی ها و دوست داشتن ها و لحظات عاشقی...

جه عطر خوشی در لحظات جاریست...

و من کم کم فاصله می گیرم و به یکباره شروع به دویدن میکنم...

به پشت سرم نگاه نمی کنم تا دلخور نشوم از اینکه هیچ کس نبودم را حس نکرده و هیچ کس به دنبالم نیامده...

نقش ادم عاشق را فقط یه عاشق میتواند بازی کند...

اما من نیازی به بازی کسی ندارم...

نمی خواهم کسی را بازی دهم...

بس است دیگر...

همگان رفتنی اند....

من نیز کوله بار خویش را جمع می کنم و میرم...

به جایی دور...

که هیچ کس نباشد...

جز من و خاطرات و یاد لحظات...

باغ نیلوفری...

مرا به خود می خواند...

نیلوفر...

گل همیشه عاشق...

او خود را وقف مرداب کرد ...

منم خود را...

وقف حسرت ها میکنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 21:21 توسط ياشار |


چه تلخی آزار دهنده ایست شیرینی خاطرات گذشته...

 

* * * * * * * * * * * * * * * *

با اینکه رفته ای ولی هنوز هم گاهی بوی مهربانیت دیوانه ام می کند...

 

* * * * * * * * * * * * * * * *

 

نگران نباش ،

 من خوب می دانم با حسرت نبودنت چگونه تا كنم ،

 فقط برایم بنویس هنوز هم

لبخند می زنی .

* * * * * * * * * * * * * * * *

 

 خـــــــداوندا...!

 در گلویــم ابـ ــ ــ ــ ــ ــر کوچکی استـــ

 که خیالـــ بارش ندارد...

میشود مـــرا بغـــ♥ــــل کنی..؟؟

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * *

من ، تو ; ما یادت هستـــ ؟

تمام شد …

 حالا : تو ، او ; شما

 من هم به سلامتـــ . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 22:37 توسط ياشار |


گاهی فقط بایدلبخند بزنی و ردشوی

بگذارفکرکنند نفهمیدی...!

خدایا !!!هرگزکسی رابه آنچه قسمتش نیست عادت مده...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390 20:9 توسط ياشار |


 

 

حرفی نیست.... خودم را مرور میکنم

بزرگ نشده ام،اصلا....
فقط کمی....
خیلی کم.....
ورم کرده روحم.....
از آماس درد......

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 12:36 توسط ياشار |


دلــم یکــ اتفآق میخوآهــد
یکــ تلفن نآ آشنآ
بــآ بی میلی تمآمـ جوآبــ دهمـ
و
صدآے تــــو...

 

..............

تو اگر بخواهی

همه چیز

مثل اولش می شود

تو اگر بخواهی

آسمان را

به زمین می دوزم

خورشید را به خانه ات

دعوت می کنم

و به ماه می گویم

شب ها پشت پنجره ی

بی کسی ات پنهان نشود

تو اگر بخواهی

تمام خیابان های شهر را

تا می کنم

و داخل چمدان می گذارم

و برای دلتنگی هایت می فرستم

تو اگر بخواهی به باران هم می گویم

که نبارد وروی ناودان های پیر ضرب نگیرد

تو اگر بخواهی......................

سکوتت آزارم می دهد

چیزی بگو

و چیزی بخواه

خواستن تنها دلیل

زنده بودن است

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390 16:46 توسط ياشار |


 

 

خواستم آنقدر کمیاب شوم تادلی برایم تنگ شود،

نمی دانستم فراموش میشوم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 22:3 توسط ياشار |


دلم یک کوچه ی بن بست میخواهد و یک باران نم نم...

و یک خدا که کمی باهم راه برویم ..همین

 

+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390 20:51 توسط ياشار |


دیگر خوب می دانم

نیلوفری بودنت

سهم قلب مرداب من نمی شود!!...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 22:33 توسط ياشار |


 

 

دست به ســر می کنم ثانیـــه ها را؛دلـــم...یک اتفاق ناخوانده می خواهــــد..!

..........................

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 20:54 توسط ياشار |


همین که هستی،

همین که لابه لای کلماتم،

نفس می کشی،راه میروی

درآغوشم می گیری

همین که پناه واژه هایم شده ای

همین که سایه ات هست

همین که کلماتم ازبی"تو"یی یتیم نشده اند،

کافی است برای یک عمرآرامش

باش،حتی همین قدردور

دلم بغض کرده

از ان بغض هایی که دلت همیشه به خاطرش می گرفت

چرا این روزا دلت کم می گیرد

من که بغض هایم همیشگی است !!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 22:29 توسط ياشار |


 

بعضی وقتا هست که دوس داری یکی کنارت باشه ...
محکم بغلت کنه...
بذاره اشک بریزی راحت بشی...
بعد آروم تو گوشت بگه
دیوونه من که باهاتم!.....

 

 

خدایا:

خط ونشان دوزخت رابرایم نکش

جهنم ترازنبودنش جایی راسراغ ندارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 22:15 توسط ياشار |


 

 

 

 

همین که هستی کافیست

دور از من ...

بدون من...

چه فرقی می کند

گل که می خری خوب است

برای من نیست

نباشد

همین که رختمان زیر یک افتاب خشک می شود

همین که قدم هایمان را روی یک زمین بر می داریم

برای من بس است

دلخوشم به این حماقت شیرین

برای من، یاد تو ،کافیست

از تو چیزی نمی خواهم

همین که سر به سر رویاهایم نگذاری

و سنگ به شیشه ی خوابم نزنی

کفایت یک عمر تنـهـایـی مـرا مـی دهد

من که سر و ته زنـدگـی ام را سنجاقی به هم می اورد

چیزی شبیه به معجزه است

وقتی به خیر می گذرد هر شب ،

بی انکه کسی به تو بگوید

"شب به خیــر"

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 20:10 توسط ياشار |


تو در منی
مثل عکس ماه در برکه
در منی و
دور از دسترس من
سهم من از تو فقط
همین شعر های عاشقانه
است و دیگر هیچ/...

...........

 

کجاییــــــــــــــــــ ؟!
کهــــــــــــــ ندیدیــــــــــــــــ دستانمـــــــ ، از شرمـــــــــــــــ نداشتنتـــــــــــ !
ترکـــــــــــــــ برداشتند ...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 19:42 توسط ياشار |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من سر اغاز پایانی بدون برگشتم

من تاریکم

من عاشق ساده اما نویسنده ی

دردهای خاموشم

من تجزیه می شوم هر دقیقه

من پر از اجر جدایی ام

من نیازی به ترحم سنگ های زر

اندود ندارم من خاکی ام

............

گاهی خنده بیخ گلویم را

می گیرد

اخرش هیچکس نفهمید

ناخوشی من چیست

همه گول خوردند


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ابجی سمانه
فیندیقچا
در اندوه امید
نیلوفرانه
نازی
شقایق
دل نوِِِشـه های برادرم پوریا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1390

آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
دی 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


مدل لباس